کیان کوچولو نفس من و باباشه

روزهای خوب انتظار با اومدن کیان کوچولو به پایان رسید و به شیرین ترین روزها تبدیل شد.

 

 به دنیای  کودکانه کیان کوچولو


خوش آمدید.

 

نور زندگی مامان و بابا

 

سالـــــــــگرد 2 سالـــگـــیــت مبــــــارک

                                 www.facebook.com/kian akbari          

                                                

 

نوشته شده در سه شنبه 7 / 5 / 1393ساعت 0:38 توسط مامان کیان کوچولو

به دعوت یکی از صمیمی ترین دوستام ، که البته با هم مثل خواهریم ،

راهی شمال شدیم .

13خرداد که روز نیمه شعبان بود  صبح زود راهی شمال شدیم ..

چون این سفرمون یه جمع دوستانه بود بابا وحید نیومد و ما رو راهی کرد .

بین راه از دشت زیبای لار رفتیم و ازدیدن شقایق ها لذت بردیم .

نزدیکای ظهر رسیدیم آمل و وارد ویلا شدیم . از همون اول کیان ِ عزیزم حسابی با

همه ارتباط برقرار کرد و وقتی هم که رسیدیم رفت واسه خودش دنبال بازی .

 

کیان کوچولو و عسل کوچولوی مهربوون

 

 

اولین لحظه ای که موجها با پای کیانم برخورد میکنه .. کیان کوچولوی من

اینجوری میخنده 

 

قایق سواری و کیان کوچولوی متعجب و آرووووومِ من

من و دوس جونی ِ گلم

در کل سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت . فقط جای بابا وحید خالی بود ..

جمعه شب ساعت 12 شب راه افتادیم به سمت تهران حرکت کردیم ..برای اینکه به ترافیک برنخوریم .. آخر هم کلی تو ترافیک موندیم . و 5 صبح رسیدیم و کیان تمام راه رو توی ماشین خواب بود ..

مرسی از پسر گلم که اینقدر ماهه و اصلا مامانشو اذیت نکرد .

 

مرسی از دوست ِ ماهم که ما رو به این سفر دعوت کرد و کلی واسمون

خاطره شد و کلی خوش گذشت .

نوشته شده در چهارشنبه 27 / 3 / 1394ساعت 20:06 توسط مامان کیان کوچولو |

واقعا راست میگن که همیشه خاطرات آدمها توی قلب و

ذهنشون حک میشه و باعث میشه که بعد از گذشت هفت

سال ...بازم توی اون روز خاص یه حس خاص داشته باشن و

حسو حال خوبی بهشون دست بده .

           

 

و از مرور خاطرات توی ذهنشون یه لبخند ملایم روی لبشون

نقش ببنده .. آره واقعا راسته ...و این حسِ من توی هیچ

کلمه و جمله ای خلاصه نمیشه .... فقط حس میشه .

 

27/ اردیبهشت

 

  تصمیم گرفتیم سالگرد ازدواجمونو توام با یک سفر به زیباترین

شهر ایران رامسر خاطره انگیز تر کنیم و از هوای زیبای اردیبهشتی

، کنار دریا لذت ببریم .

 

 

عکس سلفی من و عشقم

مامان و بابای گل و مهربونم که کلی توی این سفر زحمت کشیدن .

 

این چند روزی که شمال بودیم هوا عالی بود .. البته چون لب دریا کمی خنک بود ،نمیشد داخل آب رفت اما کیان کوچولوی من بالاخره روز آخر رفت  و کمی آب تنی کرد .

توی این چند روز بساط کباب آقایون هم براه بود و یه وعده هم یه میرزا قاسمی جانانه و پر از سیر ، روی آتیش  درست کردیم .

جای همه خالی.............. اونم عالی شد .

 

روز دوم از بازار سنتی رامسر دیدن کردیم و کلی خوراکی های خوشششمزه خریدیم و کلی دوست پیدا کردیم .

چون ویلامون نوک کوه بود و باید از لابلای درختای جنگل عبور میکردیم و به اونجا میرسییدم .. سکوت مطلق و آرامش محض ....(البته کیان کوچولو بار سومش بود که میرفت اونجا،،، یه بار تو دلی من بود .... بار دوم نورچشمی 8 ماهه و الانم که 2 سال و 8 ماهه .)

چند روزی هوا ابری بود و به قولی ما همش توی ابرا بودیم ... کیان عزیزم توی حیاط بازی میکرد و نم نم ابرا رو حس میکرد و برام توضیح میداد . پسرم عاشق گرردش و سفره و همه چیزو با تمام وجودش حس میکنه .من عاشق احساساتشم و وقتی که میخواد حسشو برام تعریف کنه باتمام وجودم بهش گوش میدم ..

  کیان کوچولو و دایی حسن

 

عزیز دلم ، دنیای من خوشحالم که بهت خوش گذشت . همیشه لبهات و دنیات و اینجوری خنـــــدون باشــــــــه نفس ِ من .

 

 

 بدرود

نوشته شده در چهارشنبه 20 / 3 / 1394ساعت 1:08 توسط مامان کیان کوچولو |

پسر خوشگلم ، کیانم ، ممنون که اینقدر خوبی .

عید امسال خیلی خوب گذشت .

همه اون چیزی که ازت انتظار داشتم  انجام میدادی ..

تعطیلات ما بیشتر به مهمونی گذشت . توی مهمونی یا هر جا که میرفتیم خیلی خوب رفتار میکردی و بدون

اجازه به چیزی دست نمیزدی .. و این مورد و خیلی دوست داشتم . مثلا اگه آجیل میخواستی میگفتی مامان

بیا اجیل بخور .

یه کم از این که اینقدر آماده میشیم و میریم مهمونی تعجب میکردی و وقتی بهت میگفتم عیده دیگه ، تو هم

میگفتی : عید ... ؟ عیده ؟ خیلی بامزه . خندهخنده

سفره هفت سین واسه خودت بود و هر تغییری که میخواستی توش انجام میدادی .

ماهی شب عیدمون و که خریدیم .. از اونجایی که ماهی خیلی دووس داری گفتی مامان این خوردنیه ؟؟

بعد هم که ماهی مرد و دور از چشمت انداختمش دور .... با ناراحتی بهم گفتی ... ماهی قرمزم کو ؟ مامان خوردیش ؟ گریه چرا خوردیش ... ؟

منم حسابی خنده ام گرفته بود و کلی برات توضیح دادم که اون خوردنی نبود و تموم شد و  یه عالمه توضیح

دیگه که نمیدونم از کجا میاوردم و بهت میگفتم ... اینقدر گفتم تا قانع شدی عسلم .

روز اول عید هم کلی عیدی گرفتی و همه زحمت کشیدن و بهت عیدی دادن .

بابا وحید پول داد بهت . باباجونی و پدر جون و دایی ها  هم زحمت کشیدن و پول دادن .

عمورضا یه دست لباس بهت هدیه داد .

عمه مژگان فوتبال دستی . عمه شیما هم یه ماشین قدرتی .

مامانی یه ست 3 تکه لباس . خاله طاهره هم تی شرت kids

 دست همگی درد نکنه . 

حالا میریم سراغ عکس ها

 

نهم فروردین 32 ومین ماهگردت رو در بوستان

جمشیدیه جشن گرفتیم.  یه دوست خوب هم به نام

آیلین پیدا کردی و دعوتش کردی پیش خودمون .

 

 

 

عزیز دلم ، گل پسرم امیدوارم که همیشه

همینجوری شاد و با نشاط و پر انرژی باشی .

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 / 2 / 1394ساعت 13:39 توسط مامان کیان کوچولو |

              

 

سال 1394 بر همه مبارک

 

غنچه ی من ، گل پسر شیرین زبونم عیدت مبارک 

امیدوارم که توی سال جدید کلی بخندی و شادی کنی و دنیا برات

قشنگ تر از همیشه باشه ...

 

همه ی آرزوهای خوب و برای تو دارم نفسم

 

 

اینم از هفت سین امسال ما

البته کیانم  من و بابایی هر کاری کردیم تا لحظه ی تحویل

سال بیدار بمونی ،

نشد و گفتی خوابم میاد و مثل یه فرشته ی کوچولو خوابیدی .

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 / 1 / 1394ساعت 15:09 توسط مامان کیان کوچولو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 62 صفحه بعد