کیان کوچولو نفس من و باباشه

روزهای خوب انتظار با اومدن کیان کوچولو به پایان رسید و به شیرین ترین روزها تبدیل شد.

 

 به دنیای  کودکانه کیان کوچولو


خوش آمدید.

 

نور زندگی مامان و بابا

 

سالـــــــــگرد 2 سالـــگـــیــت مبــــــارک

                                 www.facebook.com/kian akbari          

                                                

 

نوشته شده در سه شنبه 7 / 5 / 1393ساعت 0:38 توسط مامان کیان کوچولو

            تنها دو روز به تولد 3 سالگی پسرم باقی مونده ....

 

نَــــــــفَـــــــــــس ِ من تولـــــــــدت مبارک ..

 

سخت درگیر کارای تولدیــــــــــــم.. ...    

بعدا ً میام با کلی خبر ...     هورااااااااااااااااااا

نوشته شده در چهارشنبه 7 / 5 / 1394ساعت 1:22 توسط مامان کیان کوچولو |

 

فوتبال بازی پدر و پسری

 

بازیها و شیطونیای مخصوص عشقولیای من

یه روز خوب با کیان کوچولو که کلی خوش گذشت

نوشته شده در دوشنبه 29 / 4 / 1394ساعت 20:19 توسط مامان کیان کوچولو |

16/خرداد ماه بود که خونه مامانم اینا بودیم و دیدم هربار که مهسا میره

دستشویی ، کیانم میگه منم برم ..

از چند وقت پیش هم از طریق کتاب خوندن و حرف زدن با گل پسرم هر بار براش توضیح میدادم که شما دیگه نباید پوشک بپوشی ، هوا داره گرم میشه و وقتی با پوش بریم بیرون و پارک و دوچرخه سواری پوستت آسیب میبینه و خلاصه دایم کارم حرف زدن با کیان در این مورد بود .

خدا روشکر توی این مسئله به اصرار اطرافیان توجه نکردم و گذاشتم تا خود کیان کاملا آمادگیشو  پیدا کنه . ضمن اینکه حدودا از یک ماه قبل دیگه PIF شو میگفت .. و هر بار پوشکشو باز میکردم و میدوید میرفت روی

لگنش می نشست .

منم دقیقا از دوروز بعد از این که از شمال اومدیم شروع کردم و این جریان فقط 2 روز طول کشید ...

خودمم باورم نمیشد به این راحتی باشه ، واقعا بعد از این دوروز دیگه خودش میرفت دستشویی ..

من فکر میکردم خیلی سخت تر از این حرفا باشه و واقعا خودم شوکه شدم ..

خدارو شکر این مرحله ی سخت (ولی آسون) رو هم رد کردم .

و به پسر کوچولوی مهربونم افتخار میکنم .

پسر عسیسم بهت تبریک میگم عشقم .

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 29 / 4 / 1394ساعت 19:58 توسط مامان کیان کوچولو |

به دعوت یکی از صمیمی ترین دوستام ، که البته با هم مثل خواهریم ،

راهی شمال شدیم .

13خرداد که روز نیمه شعبان بود  صبح زود راهی شمال شدیم ..

چون این سفرمون یه جمع دوستانه بود بابا وحید نیومد و ما رو راهی کرد .

بین راه از دشت زیبای لار رفتیم و ازدیدن شقایق ها لذت بردیم .

نزدیکای ظهر رسیدیم آمل و وارد ویلا شدیم . از همون اول کیان ِ عزیزم حسابی با

همه ارتباط برقرار کرد و وقتی هم که رسیدیم رفت واسه خودش دنبال بازی .

 

کیان کوچولو و عسل کوچولوی مهربوون

 

 

اولین لحظه ای که موجها با پای کیانم برخورد میکنه .. کیان کوچولوی من

اینجوری میخنده 

 

قایق سواری و کیان کوچولوی متعجب و آرووووومِ من

من و دوس جونی ِ گلم

در کل سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت . فقط جای بابا وحید خالی بود ..

جمعه شب ساعت 12 شب راه افتادیم به سمت تهران حرکت کردیم ..برای اینکه به ترافیک برنخوریم .. آخر هم کلی تو ترافیک موندیم . و 5 صبح رسیدیم و کیان تمام راه رو توی ماشین خواب بود ..

مرسی از پسر گلم که اینقدر ماهه و اصلا مامانشو اذیت نکرد .

 

مرسی از دوست ِ ماهم که ما رو به این سفر دعوت کرد و کلی واسمون

خاطره شد و کلی خوش گذشت .

نوشته شده در چهارشنبه 27 / 3 / 1394ساعت 20:06 توسط مامان کیان کوچولو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 63 صفحه بعد