کیان کوچولو نفس من و باباشه

روزهای خوب انتظار با اومدن کیان کوچولو به پایان رسید و به شیرین ترین روزها تبدیل شد.

 

 به دنیای  کودکانه کیان کوچولو


خوش آمدید.

 

نور زندگی مامان و بابا

 

سالـــــــــگرد 2 سالـــگـــیــت مبــــــارک

                                 www.facebook.com/kian akbari          

                                                

 

نوشته شده در سه شنبه 7 / 5 / 1393ساعت 0:38 توسط مامان کیان کوچولو

پسر قشنگم

بلبل شیرین زبونم .....

دوسال پیش توی چنین روز ی و ساعت 1 ظهر پا به این دنیای قشنگ گذاشتی ...

دوسال پر از خوبی و رنگانگی با تو گذشت

دوستت دارم عزیز دلم .

مامان سمیه عاااااااااااااااااشقـــــــــــــته

نوشته شده در پنجشنبه 9 / 5 / 1393ساعت 12:58 توسط مامان کیان کوچولو |


 

ســـــالگیت مبارک عسل ِ مامان و بابا

پ. ن : به زودی میام با عکسای تولد گل پسرم ، و به خاطر اینکه شاید به این زودی ها نتونم بیام وبلاگ ،یه سری از عکسای قبل از 2 سالگی کیان جون و اماده می کنم و بعدا در وبلاگ قرار میدم .

 

نوشته شده در سه شنبه 7 / 5 / 1393ساعت 0:54 توسط مامان کیان کوچولو |

کیان کوچولوی من ،

این مدت خیلی در گیر بودم ، تا یک هفته ی پیش همه فکرم برگذاری جشن تولدت درست توی روز تولد شاه پسرم بود و داشتم کم کم همه برنامه ریزی ها رو انجام میدادم .

تا اینکه هفته ی پیش سه شنبه که بابا وحید رفته بود باشگاه جودو ، در حین ورزش کمرش گرفته بود و با آمبولانس انتقالش دادن بیمارستان .

وقتی به من گفت امبولانس ، تا برسم به بیمارستان هزار تا فکر اومد توی سرَم .

خلاصه الان نگم بهتره که شبِ بدی بود ....توی این یک هفته همش درگیر دکتر و

 ام آر آی و این چیزا بودیم .بالاخره امروز جواب و نشون پزشک دادیم و در نهایت تشخیص برآمدگی دیسک بود ، که حالا حالا ها باید تحت نظر باشه و استراحت کنه ... روحیه وحید جان هم خیلی بد بود. آخه کل این یک هفته توی خونه بود و استراحت میکرد و چون خونه خودمون پله داشت نتونست بیاد ... و خونه خودشن موند و من و کیان هم هر روز میریم اونجا وشب هم میایم خونه .

خداروشکر می کنم که به خیر گذشت ...

اون دردی که شب اول داشت من رو خیلی ترسوند چون حتی با آمبولانس آوردمش خونه اما خدا روشکر الان خیلی بهتره و باید برای بهبودی جلسات فیزیوتراپی و بره .

روحیه کیان روزای اول خیلی بد بود و قتی میدید باباش درد میکشه اصلا طرفش نمیرفت و خیلی غصه می خورد و فقط با دقت نگاه می کرد ، به خاطر همین هم تصمیم گرفتم شبها بیام خونه خودمون و کیان توی اتاقش بخوابه .

فقط میدونم وحید برام یه نعمته و بدون اون نمیتونم ، خیلی شرایط برام سخت میشه ....

البته توی این مدت خانواده وحید هم خیلی کمک کردن و تقریبا همه ی زحمتمون روی دوششون بوده که جای تقدیر داره .

امیدوارم که با جلسات فیزیو تراپی حالش بهتر بشه و بتونیم به روز های عادیمون برگردیم .

دوستای خوبم توی این شبهای عزیز محتاج دعا هاتون هستیم .

پسر کوچولوی من حواسم خیلی بهت هست

میدونم که چقدر داری اذیت میشی .

 میبینم که چقدر بزرگتر شدی .

میبینم که توی این مدت جمله بندیت تقریبا کامل شده .

قربون شیرین زبونی هات .

میدونم که داره 2 سالت میشه .

همه ی سعیَمو برای خوشحالی ِ تو میکنم عززیزم .

دوستت دارم عزیزم

وحیدم ، زندگی بدون ِ تو برام هیچه . زود تر خوب شو عشقم .


 

نوشته شده در پنجشنبه 26 / 4 / 1393ساعت 1:00 توسط مامان کیان کوچولو |

عکسای کیان کوچولوی من که عاشق آب بازیه ....

 

پسر کوچولوی من خوشحال و شاد و فارغ از هر چیزی در حال دویدن و خوشحالی در پارک.

 

 

الهی که من فدای اون چشمات بشم

پسری که از دریاچه دل نمی کَند .

 

این پسر کوچولو تقریبا هم سن کیان کوچولو بود که با هم دوست شدن و مشغول توپ بازی شدن ... اسمش هم  کسری بود .

کیان بعد از شیطنت و بازی یادش افتاد که گرسنه اشه و وقتی هم که گرسنه میشه اسم تمام غذاهارو میاره ...

اول شیر

بعد میگفت : شام میقام، سوپ میقام ، پلو میقام ، کوکو میقام ، آش میقام، و ........ خندهخندهخندهخنده

تا اینکه بابا رفت و براش کباب خرید ...

و وقتی هم که پسرم سیر میشه ... میگه نوش ِ جان

نووش جونت عزیزم .

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 / 4 / 1393ساعت 15:44 توسط مامان کیان کوچولو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 57 صفحه بعد