کیان کوچولو نفس من و باباشه

روزهای خوب انتظار با اومدن کیان کوچولو به پایان رسید و به شیرین ترین روزها تبدیل شد.

 

 به دنیای  کودکانه کیان کوچولو


خوش آمدید.


                                 www.facebook.com/kian akbari          

                                                

 

نوشته شده در جمعه 9 / 12 / 1392ساعت 23:07 توسط مامان کیان کوچولو

کیان کوچولوی من ،

این مدت خیلی در گیر بودم ، تا یک هفته ی پیش همه فکرم برگذاری جشن تولدت درست توی روز تولد شاه پسرم بود و داشتم کم کم همه برنامه ریزی ها رو انجام میدادم .

تا اینکه هفته ی پیش سه شنبه که بابا وحید رفته بود باشگاه جودو ، در حین ورزش کمرش گرفته بود و با آمبولانس انتقالش دادن بیمارستان .

وقتی به من گفت امبولانس ، تا برسم به بیمارستان هزار تا فکر اومد توی سرَم .

خلاصه الان نگم بهتره که شبِ بدی بود ....توی این یک هفته همش درگیر دکتر و

 ام آر آی و این چیزا بودیم .بالاخره امروز جواب و نشون پزشک دادیم و در نهایت تشخیص برآمدگی دیسک بود ، که حالا حالا ها باید تحت نظر باشه و استراحت کنه ... روحیه وحید جان هم خیلی بد بود. آخه کل این یک هفته توی خونه بود و استراحت میکرد و چون خونه خودمون پله داشت نتونست بیاد ... و خونه خودشن موند و من و کیان هم هر روز میریم اونجا وشب هم میایم خونه .

خداروشکر می کنم که به خیر گذشت ...

اون دردی که شب اول داشت من رو خیلی ترسوند چون حتی با آمبولانس آوردمش خونه اما خدا روشکر الان خیلی بهتره و باید برای بهبودی جلسات فیزیوتراپی و بره .

روحیه کیان روزای اول خیلی بد بود و قتی میدید باباش درد میکشه اصلا طرفش نمیرفت و خیلی غصه می خورد و فقط با دقت نگاه می کرد ، به خاطر همین هم تصمیم گرفتم شبها بیام خونه خودمون و کیان توی اتاقش بخوابه .

فقط میدونم وحید برام یه نعمته و بدون اون نمیتونم ، خیلی شرایط برام سخت میشه ....

البته توی این مدت خانواده وحید هم خیلی کمک کردن و تقریبا همه ی زحمتمون روی دوششون بوده که جای تقدیر داره .

امیدوارم که با جلسات فیزیو تراپی حالش بهتر بشه و بتونیم به روز های عادیمون برگردیم .

دوستای خوبم توی این شبهای عزیز محتاج دعا هاتون هستیم .

پسر کوچولوی من حواسم خیلی بهت هست

میدونم که چقدر داری اذیت میشی .

 میبینم که چقدر بزرگتر شدی .

میبینم که توی این مدت جمله بندیت تقریبا کامل شده .

قربون شیرین زبونی هات .

میدونم که داره 2 سالت میشه .

همه ی سعیَمو برای خوشحالی ِ تو میکنم عززیزم .

دوستت دارم عزیزم

وحیدم ، زندگی بدون ِ تو برام هیچه . زود تر خوب شو عشقم .


 

نوشته شده در پنجشنبه 26 / 4 / 1393ساعت 1:00 توسط مامان کیان کوچولو |

عکسای کیان کوچولوی من که عاشق آب بازیه ....

 

پسر کوچولوی من خوشحال و شاد و فارغ از هر چیزی در حال دویدن و خوشحالی در پارک.

 

 

الهی که من فدای اون چشمات بشم

پسری که از دریاچه دل نمی کَند .

 

این پسر کوچولو تقریبا هم سن کیان کوچولو بود که با هم دوست شدن و مشغول توپ بازی شدن ... اسمش هم  کسری بود .

کیان بعد از شیطنت و بازی یادش افتاد که گرسنه اشه و وقتی هم که گرسنه میشه اسم تمام غذاهارو میاره ...

اول شیر

بعد میگفت : شام میقام، سوپ میقام ، پلو میقام ، کوکو میقام ، آش میقام، و ........ خندهخندهخندهخنده

تا اینکه بابا رفت و براش کباب خرید ...

و وقتی هم که پسرم سیر میشه ... میگه نوش ِ جان

نووش جونت عزیزم .

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 / 4 / 1393ساعت 15:44 توسط مامان کیان کوچولو |

دوشنبه 19 خرداد 1393

برای کیان کوچولو ازآرایشگاه و  آتلیه نیلچی وقت گرفتم .

خیلی موهای بلند عروسکمو دوست داشتم و هرکَسی هم که میدید می گفت خیلی قشنگه و براش کوتاه نکن .

اما از وقتی که هوا گرم شد میدیدم که چقدر اذیّت میشه و خیلی براش براش نگران بودم و در یک حرکت سریع 1 روزه تصمیممو گرفتم و دل و زدم به دریا .

توی قسمت آرایشگاه خیلی با مزه بود کارای کیان کوچولو میفهمید که موهاش داره کوتاه میشه هم بازی میکرد و هم چپ چپ به خانوم آرایشگر نگاه میکرد ، گاهی هم ساکت میشد و معلوم بود که داره به صدای قیچی گوش میده ...

عکسای زیادی نتونستیم بگیریم ،

چون همراه با بابا وحید ، همش داشتم براش شعر میخوندیم که هواسشو پرت کنیم .

آخرین عکس با موهای بلند 

بقیه کار ِکوپ اینجوری در حال راه رفتن انجام شد .


و اکنون کیان کوچولوی گردِلی

توی قسمت آتلیه هم خیلی عالی بود پسرم ...

زیاد براش لباس نبردم و نخواستم که خیلی اذیّت بشه ...

دیگه آخراش کلافه شده بود ...

اما در نهایت عکسای خیلی خوشگلی تونستیم بگیریم ..

چند روز ِ پیش برای باز بینی رفتم و عالی بودن عکسا .

به زودی هم چاپ میشه .

                          

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 / 4 / 1393ساعت 1:01 توسط مامان کیان کوچولو |

سلام به گل پسرم

و یه سلام ویژه به همه ی همراهان خوب وبلاگمون ....

بعد از حدود یک ماه بالاخره تونستم بیام و وبلاگ گل پسرم و آپدیت کنم .

یک ماهی که پر از شیرین زبونی ها و پیشرفت های غنچه ی زیبای زندگیمون گذشت .

پسرم جمله گفتن یاد گرفت . و تقریبا همه کلمات رو به طرز شفاف و گویا بیان میکنه .

آخرین عکسای خونه قبلی و اساس و کیان کوچولو که صبح اساس کشی دونه دونه اسباب بازیاشو میخواست و

نمیذاشت جمع کنیم تا اینکه رفت پیش مامانی و پدر جون ِ گلم .



پسرکِ من غرق در رنگ انگشتی

این عکس از طبقه پنجم اون خونه اس که همه تلاشمو کردم که کیان منو از اون پایین ببینه .(خخخخ)

22 ماهگی کیان کوچولو که در اوج خستگی ما (ناشی از اساس کشی)

توسط عمه مژگان با کاپ کیک جشن گرفته شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تا آماده شدن خونه جدید ,به دلیل گرمای هوا تا نصب شدن کولر مجبور بودیم که خونه مامانم بمونیم ، چون کیان کوچولو هم مریض بود و نمیخواستم ببرمش توی به هم ریختگی خونه ، خودم  در طول روز میرفتم یه ذره کارارو انجام میدادم بعد دوباره میرفتم پیش کیان کوچولو، از مامانم واقعا ممنونم که توی این یک هفته کیان کوچولوی مریض و بهانه گیر و پیش خودش نگه داشت .

این عکسها مربوط به چند روزیه که خونه مامانی بودیم




نیمه ی شعبان و کمک های کیان کوچولو

هر سال روز نیمه شعبان ، بابا نذری شربت داره ، البته خودش یه مهمونی میشه .. چون یکی میوه میاره .. یکی شیرینی و امسال همسایه مون هم کلی تی تاپ گرفته بود برای نذری ...

که انشالله نذرشون قبول باشه

در نهایت کمک های کیان کوچولو تبدیل به آب بازی شد..


عکسای جدید تر توی خونه ی جدید

                                       

این عکس مربوط به همی چند روز پیشه که تازه بالا رفتن از تختو یاد گرفتی ..حالا یه سری کاکل از عکسای

اتاق کیان کوچولو رو میذارم .

دوستای خوب و مهربون وبلاگی

مرسی که توی این مدت همراه ما بودین ... به زودی به دیدن تک تکتون میام .البته توی این مدت هم با گوشی

پست هاتون رو میدیدم اما نمیتونستم نظر بذارم .

                                                       بای بایبای بای

 

                                                  

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 / 4 / 1393ساعت 0:38 توسط مامان کیان کوچولو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 56 صفحه بعد