کیان کوچولو نفس من و باباشه

روزهای خوب انتظار با اومدن کیان کوچولو به پایان رسید و به شیرین ترین روزها تبدیل شد.

 

 به دنیای  کودکانه کیان کوچولو


خوش آمدید.

 

نور زندگی مامان و بابا

 

سالـــــــــگرد 2 سالـــگـــیــت مبــــــارک

                                 www.facebook.com/kian akbari          

                                                

 

نوشته شده در سه شنبه 7 / 5 / 1393ساعت 0:38 توسط مامان کیان کوچولو

2/ مهر / 93

کیان عزیزم ، چهارشنبه صبح خیلی زود به همراه عمو و عمه و باباجونی ،

به سمت خرم آباد حرکت کردیم ..

این بار سومه که تو به این شهر میری و سر مزار مامان جونی میبریمت . 

چند روزی بود که مریض بودی و داشتم بهت دارو میدادم به همین خاطر یه ساک پر از دارو

برداشتم و هینطور یه ساک پر از لباس و کلی حواسم و جمع کردم که این بار جا نذارم ... 

چشمکبی حوصله

روزی که رسیدیم اول سر خاک مامان جونت رفتیم که وقتی بابا جونی و عمو

گریه می کردن خیلی برات سئوال بود که چی شده ؟ و چرا گریه میکنن ؟

که خودم دستتو گرفتم و بردمت کمی دورتر و برات توضیح دادم که چشماشون

میسوزه و اشک میاد ...(چه توضیحی میدادم آخه ) غمگین

بعد ازم میپرسیدی که اینجا کجاست و کلی سئالات دیگه که واقعا جواب دادنش

برای خودم با اون همه بغض سخت بود ... و ترجیج دادم که عینکمو برندارم تا

چشمامو نبینی عسل ِ من .

آخر هم خودت بهم گفتی : اینجا پارکه مــــــامان ....؟؟؟؟

قربونت برم من ... منم سریع گفتم .. آره عزیزم اینجا پارکه ....


بعد از اونجا رفتیم خونه دختر خاله آذر که خانواده ی خیلی مهربون و گُلی هستند و توی

این دوروز با پذیرایی  گرمشون مارو شرمنده کردن .

غروب هم رفتیم بیرون و یه چرخی توی شهر زدیم ...یه دریاچه ی زیبا داشت به

نام "کیو" که کیان کوچولوی من موند پیش عمه و من و بابایی رفتیم قایق پدالی

سوار شدیم ....  اینم بگم که چقدر همه چیز اونجا ارزون بود .. انگار گرونی ها

فقط برای پایتخته ..

 

فرداش هم باز رفتیم سرخاک مامان جونی

 


بعد از ظهر همون روز رفتیم یه جایی که خیلی زیبا بود و اسمش " زرین چقا " بود .

 و پسر خاله ی بابایی که یه دوربین حرفه ای داشت ازمون عکسای خیلی

زیبایی انداخت :

یه شکار لحظه ها از من و بابا وحید

 

                                

 

 

                               

                

                          

                          

                                              

 

اینم یه عکس خوشگل از پسر موطلایی ِ من

 

 

سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت .... همینجا از کسی که این عکسارو از

پسرم انداخت تشکر میکنم ..

                                                         بوسبوسبای بایبای بای

 

نوشته شده در شنبه 19 / 7 / 1393ساعت 18:49 توسط مامان کیان کوچولو |

 

  27 / شهریور / 1393  تولد همسر عزیزم  رو در کنار هم جشن گرفتیم ...

 

عزیزم من و کیان از تو انرژی می گیریم ...

 

تولـــــــــدت مبـــــــــــارک

 

دیروز تاریخ است ،

فردا راز است ،

امروز یک هدیه است ....،

 

و امروز با تو بودن را قدر  میدانیم،

                       و میلادت را جشن میگیریم .....

 

 

نوشته شده در شنبه 19 / 7 / 1393ساعت 0:33 توسط مامان کیان کوچولو |

مامان میخوایم بریـــــم دریا ؟؟؟ آره ؟؟؟

دوشنبه 16 / شهریور

توی چند روز قبل از سفر که هربار میخواستیم صحبت کنیم و برنامه ریزی سفر و انجام بدیم ...

کیان این سئوال و ازم میپرسید .

با اون لحن شیرین و دلبرانه اش ...

اول قرار بود که همراه با خانواده همگی بریم .. اما در آخرین لحظات خاله طتهره اینا یا بهتر بگم عضو مهم (مهسا )

اعلام کردن که نمیتونن بیان و بنابراین خودمون به همراه خانواده مامانی به سمت شمال کشور و یک تفریح چند

روزه حرکت کردیم .

عشق کوچولوی من توی سفر خیلی پسر خوبی بود و میشه گفت عالی بود .

والبته خودم بزرگترین ســــــــــوتی دوران مادر بودنمو اجرا کردم ...

شب قبل از سفر یه ساک جداگانه لباس از هرنوعی که فکرشو بکنید برای کیان جمع کردم .....

و حالا روز بعد .... بعد از سدّ کرج یه باغی واسه خوردن صبحانه نگه داشتیم و از ماشین پیاده شدیم ...یه لحظه احساس کردم که هوا سرده .. رفتم و در صندوق ماشین و باز کردم و از وحید پرسیدم که ساک کیان و کجا گذاشته ؟؟؟خطا اونم گفت همون چیزایی که توی راهرو بود و من آوردم ...

اینجا معلوم شدم که همه لباسای بچه رو جا گذاشتم .......... سوتتعجب

دیگه چهره ی همه اینجوری بود تعجبتعجبتعجبتعجب

خودمم که هااااج و واج مونده بودم ... غمگین

یعنی کیان بود و همون 1 دست لباسی که تنش بود ..... خستهخطاهیپنوتیزم

دیگه بعدش و نگم که داداشیا منو سوژه کرده بودن و این مورد تا پایان سفر ادامه داشت ...

و بعد این مساله کلی باعث خنده مون شد ... خنده(خنده هم داشت واقعا ً)

وقتی که رسیدیم کلاردشت رفتیم و برای کیان دودست لباس و جوراب خریدیم ... خجالتخجالت

 

و حالا عکسهای سفر :

           این عکس اولین لحظه ایه که کیان کوچولو رسید به دریا

 

دایی حسن شناگر  وقهرمان که خیلی دوست داشت کیان و ببره توی آب

و همین کارو هم انجام داد .

                 

 

                        کیک تولد ساخته پسرم

          روز بعد رفتیم جنگل دالاخان که بسیااار زیبا بود، جالب بود صبح وقتی که کیان بیدار شد بابام بهش گفت : کیان بریم دریا ؟، بعد کیان که هنوز دست و حسابی هم بیدار نشده بود گفت : آب دریا کبیثه (کثیفه) این برای همه ی ما جالب بود چون اصلا هیچ کدوم ما چنین چیزی نگفته بودیم .

 

رویای واقعی با یه پسر مو طلایی

 

 

این جنگل واقعا جای زیبا و رویائی بود ... اول که میخواستیم وارد شیم کار جالبی میکردن و به هر ماشین یه پلاستیک زباله میدادن .و واقعا هم تمیز بود .

 

از این جا به بعد کیان کوچولو ژست های خوشگلی میگیره ...

قربونش برم

جاده ی خلوتی بود ..... (نگران نباشید )

 

عشقم از شدت خستگی توی ماشین توی بغل مامانی خوابش برده

 

 

دوباره رسیدیم به دریا ، البته رفتیم طرح سالم سازی و تنی به آب زدیم و مامانی گل پسرمو

برد توی آب و  حسابی آب بازی کرد .... بعد هم که دیگه مشقول خاک بازی شده نَفَسم

 

درست و حسابی بهم نگاه نمیکنه که ازش یه عکس خوب بگیرم ... ، سخت مشغول بازیه

عصر روز دوم هم از آبگرم رامسر استفاده کردیم و بعد از یه استراحت کوتاه توی ویلا رفتیم

برای شام و قرار بر این شد که فردا و در راه بازگشت هم بریم نمک آبرود .

 

کیان کوچولو توی ماشین تا نمک آبرود خواب بود .. و اینجا خیلی خواب آلوده بیدار شده و

میگه : مامان بازم میریم دریا ؟؟؟؟

 

 

ما همگی رفتیم سورتمه سواری اما کیان و نمیذاشتن بیاد ... که بابام کیان و برده

بود و با هم ماشین تصادفی سوار شده بودن و کلی بهشون خوش گذشته بود .. 

منم که اینقدر توی سورتمه جیغ زدم که تا چند روز صدام گرفته بود ... (آخه خیلی

هیجان داشت ) ... حسابی تخلیه انرژی شدیم همگی .

خلاصه که سفر خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت .. کیان هنوزم خاطرات اون

چند روز توی ذهنشه .

 

این عکس هم توی رودخونه کرج هست ... که به قول کیان آبش تمیزه ..خنده

 

اینم یه عکس که خودم زحمتشو کشیدم اما خوب دونفرمون نیستن .

خوشحالم که بازم میتونم خاطراتمونو ثبت کنم


 

نوشته شده در سه شنبه 15 / 7 / 1393ساعت 19:23 توسط مامان کیان کوچولو |

 یه سلام پر از مهربونی به همه کسایی که دوستمون

دارن و همینطور گل پسر عزیزم

بعد از مدتها دوباره نوشن یه کم سخته .....

دلیل نبودنم :

توی این مدت مشکل اینتر نت داشتم .. البته نت گوشی فعال بود اما نمیشد با دل دلا پست گذاشت ...

این روزها کیان کوچولوی من علاوه بر اینکه شیطونیهاش بیشتر شده آقا تر شده ، مردی شده برای خودش ...

دیگه همه جملاتش رو کامل و واضح بیان میکنه و گاهی اوقات چیایی که ما فکر میکنیم نمیدونه ، در کمال تعجب میبینیم که میدونه .

قدرت یادگیری بالا و هوش پسرم در بیشتر موارد منو شگفت زده میکنه .!!!!

درست از روز اول مرداد دیگه پستونک نخورد ... و من واقعا فکر نمیکردم که اینقدر راحت قبول کنه (البته قبلش

هم فقط شبها میخورد ) به جاش براش قصه و لالایی میگفتم تا اروم به خواب بره و حتی یک بار هم بهانه اش

رو نمیگرفت ... و این منو خوشحال میکرد .

سال قبل هم درست از همین تاریخ توی اتاق خودش خوابید .

توی این مدت تقریبا هر روز پارک رفتیم و  چند تا سفر هم داشتیم که عکساش رو میذارم .

 

برنامه پارک و تفریح هر روزه :

 

 

بازی ها و سر گرمی های توی خونه

چوب چین هایی کهتوسط کیان کوچولو  در عرض چند ثانیه سر جاهاشون قرار میگیرن .

 

ساخت لِگو

 

پسری که عاشق آب بازیه و همینطور کمک کردن به مامانش

 

یکی از روزهای گرم تابستون همگی با هم رفتیم پلور که اونجا

واقعا هوا خنک بود و خوش گذشت و بچه ها کلی آب بازی کردن، پدر جون یه کباب جانانه البته با کمک کیان و مهسا برامون درست کرد...

از اون روز تا حالا کیان ِ عزیززم همیشه با چیدن مدادرنگی هاش و باد زدنشون برامون کباب درست میکنه ...قه قهه

 

آستان مبارک امامزاده هاشـــــم

انشالله با گذاشتن پست های بعدی به روز میشیییییم دوباره ..

                                      قربون نگاههای مهربونتون                            

                                                       بای بایبای بای

 

نوشته شده در سه شنبه 15 / 7 / 1393ساعت 15:17 توسط مامان کیان کوچولو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 58 صفحه بعد