کیان کوچولو نفس من و باباشه

روزهای خوب انتظار با اومدن کیان کوچولو به پایان رسید و به شیرین ترین روزها تبدیل شد.

 

 به دنیای  کودکانه کیان کوچولو


خوش آمدید.

 

نور زندگی مامان و بابا

 

سالـــــــــگرد 2 سالـــگـــیــت مبــــــارک

                                 www.facebook.com/kian akbari          

                                                

 

نوشته شده در سه شنبه 7 / 5 / 1393ساعت 0:38 توسط مامان کیان کوچولو

سلام دوستای خوبم ...

مرسی که همیشه همراهم بودین و توی این مدت حسابی سراغمونو میگرفتین ..

میدونم که ایندفعه دیگه واقعا دیر اومدم .....

باور کنید که توی این مدت حتی فرصت نمیکردم بیام سراغ لپ تابم .. الانم بالاخره موفق شدم پست تولد و کامل

کنم ..

برای تولد دوسالگی کیان کوچولو برنامه های خاصی توی ذهنم بود که با ماجراهایی که پیش اومد ،

نشد واقعا ً و منم تصمیم گرفتم خودمو زیاد درگیر حواشی تولد نکنم ... تقریبا تزئینات و ساده گرفتم و 

بیشتر به اصل ماجرا که گل پسرم بود پرداختم ..

پست یه کمی طولانیه .. مرسی که همراهمون هستین ...

 

مرسی از داداشی گلم که برای باد کردن حدود 50 یا 60 تا بادکنک به کمک اومد و .... خندونکبوس

این شد نتیجه تزیینات

 

 

این گیفتهارو برای مهمونا در نظر گرفتم ... که عکس تولد کیان کوچولو بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهسا جونی عشقِ خاله سمیه


پرنسس کوچولوی خاله

 

قسمت خوشمزه ِ مهمونی

مراسم شام

 

 

 

 

مراسم جشن شب

کیان کوچولوی من ، نفس ِ من مرسی که اینقدر پسر خوبی بودی عزیز دلم

مرسی که اینقدر باهام همکاری کردی مرد کوچولو من

چند تا فیلم عالی از کیان دارم که خیلی با هیجان و شاد میرقصه و موقعی که دایی حسن داره کیک و میاره

خودشو با آهنگ تکون میداد و دست می زد و خوشحال بود .

امیدوارم همیشه لبهات خندون و دلت شاد باشه عمر ِمن

 

از همه ی عزیزانی که توی جشنمون حضور داشتم و مهربانانه مارو

همراهی کردن ممنونم ..

از لیلای عزیز که توی برگزاری خیلی کمک حالم بود .

از وحید عزیزم که بااینکه هنوز بهبودی کاملشو به دست نیاورده بود اما

صبورانه کمکم کرد ،ممنونم

و از همگی مخصوصا مامان ِ گلم

کادوی بابا وحید برای یکی یک دونه ی خونمون :

 

کادوی خودم برای وروجک ِ شیطون ِ خودم

 

این کاپشن خوشگل و زیبا رو مامانی زحمتشو کشیدن ،

و برای تولد خودم هم وجه نقد

 کادوی پدر جون و خاله طاهره هم هدیه نقدی بود که  هم برای تولد کیان

جون زحمت کشیدن و هم برای تولد خودم .


 

دوتا ماشین کنترلی و سرعتی هم از طرف عمه مژگان و عمه شیما 

بابا جونی و عمو رضا هم زحمت کشیدن و وجه نقد هدیه دادن

به کیان کوچولو

این ست mathercare  عمه مژگان از ترکیه برای کیان جون آورد .


از طرف دایی حسن برای کیان جون

 

از طرف دایی رضای مهربون


از طرف خاله لیلا برای کیان جون پول نقد ،

وبرای تولد خودم هم زحمت کشید و یه شومیز و شلوار خوشگل هدیه داد .


این گل زیبا هم هدیه وحید عزیز برای تولدمه که همینجا ازش به

خاطر همه چیز ممنونم .

 


پشت صحنه

قبل از مراسم

بعد از مهمونی

 

چند تا عکس از گل پسر خوشگلم که با دیدن بادکنک ها

هنوزم کلی ذوق میکنه

 

مــــن فــــــــــــددای نگــــــــــاه کردنـــــــــــــت

عزیز دلـــــــــــــم

 

مرسی از نگاه های صبور و پر مهرتون ...

 

انشالله که از این به بعد زود به زود میام .....

 

هوووووووووووووررررررررررررررااااااااا

 

نوشته شده در شنبه 18 / 5 / 1393ساعت 1:01 توسط مامان کیان کوچولو |

پسر قشنگم

بلبل شیرین زبونم .....

دوسال پیش توی چنین روز ی و ساعت 1 ظهر پا به این دنیای قشنگ گذاشتی ...

دوسال پر از خوبی و رنگانگی با تو گذشت

دوستت دارم عزیز دلم .

مامان سمیه عاااااااااااااااااشقـــــــــــــته

نوشته شده در پنجشنبه 9 / 5 / 1393ساعت 12:58 توسط مامان کیان کوچولو |


 

ســـــالگیت مبارک عسل ِ مامان و بابا

پ. ن : به زودی میام با عکسای تولد گل پسرم ، و به خاطر اینکه شاید به این زودی ها نتونم بیام وبلاگ ،یه سری از عکسای قبل از 2 سالگی کیان جون و اماده می کنم و بعدا در وبلاگ قرار میدم .

 

نوشته شده در سه شنبه 7 / 5 / 1393ساعت 0:54 توسط مامان کیان کوچولو |

کیان کوچولوی من ،

این مدت خیلی در گیر بودم ، تا یک هفته ی پیش همه فکرم برگذاری جشن تولدت درست توی روز تولد شاه پسرم بود و داشتم کم کم همه برنامه ریزی ها رو انجام میدادم .

تا اینکه هفته ی پیش سه شنبه که بابا وحید رفته بود باشگاه جودو ، در حین ورزش کمرش گرفته بود و با آمبولانس انتقالش دادن بیمارستان .

وقتی به من گفت امبولانس ، تا برسم به بیمارستان هزار تا فکر اومد توی سرَم .

خلاصه الان نگم بهتره که شبِ بدی بود ....توی این یک هفته همش درگیر دکتر و

 ام آر آی و این چیزا بودیم .بالاخره امروز جواب و نشون پزشک دادیم و در نهایت تشخیص برآمدگی دیسک بود ، که حالا حالا ها باید تحت نظر باشه و استراحت کنه ... روحیه وحید جان هم خیلی بد بود. آخه کل این یک هفته توی خونه بود و استراحت میکرد و چون خونه خودمون پله داشت نتونست بیاد ... و خونه خودشن موند و من و کیان هم هر روز میریم اونجا وشب هم میایم خونه .

خداروشکر می کنم که به خیر گذشت ...

اون دردی که شب اول داشت من رو خیلی ترسوند چون حتی با آمبولانس آوردمش خونه اما خدا روشکر الان خیلی بهتره و باید برای بهبودی جلسات فیزیوتراپی و بره .

روحیه کیان روزای اول خیلی بد بود و قتی میدید باباش درد میکشه اصلا طرفش نمیرفت و خیلی غصه می خورد و فقط با دقت نگاه می کرد ، به خاطر همین هم تصمیم گرفتم شبها بیام خونه خودمون و کیان توی اتاقش بخوابه .

فقط میدونم وحید برام یه نعمته و بدون اون نمیتونم ، خیلی شرایط برام سخت میشه ....

البته توی این مدت خانواده وحید هم خیلی کمک کردن و تقریبا همه ی زحمتمون روی دوششون بوده که جای تقدیر داره .

امیدوارم که با جلسات فیزیو تراپی حالش بهتر بشه و بتونیم به روز های عادیمون برگردیم .

دوستای خوبم توی این شبهای عزیز محتاج دعا هاتون هستیم .

پسر کوچولوی من حواسم خیلی بهت هست

میدونم که چقدر داری اذیت میشی .

 میبینم که چقدر بزرگتر شدی .

میبینم که توی این مدت جمله بندیت تقریبا کامل شده .

قربون شیرین زبونی هات .

میدونم که داره 2 سالت میشه .

همه ی سعیَمو برای خوشحالی ِ تو میکنم عززیزم .

دوستت دارم عزیزم

وحیدم ، زندگی بدون ِ تو برام هیچه . زود تر خوب شو عشقم .


 

نوشته شده در پنجشنبه 26 / 4 / 1393ساعت 1:00 توسط مامان کیان کوچولو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 57 صفحه بعد